ذبيح الله صفا
815
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
نَفْسِ مسكين چون بدانست اين سخن * مجلسى بهر عَزا خوش ساز داد همچو شمعِ زرد رو مىسوخت خوش * اشك مىباريد و تن در گاز داد اى عَلاءُ الدَّوله وقتت باد خوش * چون ترا شاهِ جهان آواز داد * * سَحرگَهى چو مرا بر دَرَت گُذَر باشد * بسوىِ گوشهء بام توام نظر باشد نثارِ خاكِ سَرِ كوىِ تو كنم دل و جان * اگرچه پيش تو اين سخت مختصر باشد وليك عذرِ من بىنوا بخواه از لطف * بگو كه مايهء درويش اين قَدَر باشد غريب كوى توام از دَرِ خودم بمران * بترس از آه غريبان كه باخطر باشد نَعُوذُ باللّه اگر آن زمان كنم آهى * چو تير ناوَكَت از جوشنم گذر باشد در آتش افگنم اين گنج خاكدانت را * بباد بر دهم آبِ رُخم اگر باشد علاءِ دَولَه همان بِه كه بعد ازين ناگه * برون نهى قدم از خويش تا خبر باشد از آنكه هست درخت تو باردارِ يقين * كه سنگ بيش خورد آنكه بارور باشد * * مگذار كه عمرت به تمنّا برود * وين جان عزيز از پى سودا برود آنكس كه نشست باتو دىدوش برفت * و امروز هرآنكه ماند فردا برود * يك ذره غم عشق تو كم نيست مرا * آن چيست ز غم كه دَم بدَم نيست مرا با اينهمه كيمياى شادى غم تست * چون هست غم تو هيچ غم نيست مرا * اين ذوق و سَماع ما مَجازى نبود * وين وَجْدْ كه مىكنيم بازى نبود با بىخبران بگو كه اى بيخردان * بيهوده سخن به اين درازى نبود * ديوانگى و شيفتگى شيوهء ماست * زين شيوه اگر كسى كند توبه خطاست